حوصله م سر رفته بود...رفتم اتاق قناری ها...
همین جوری به همه قفس ها سرک می کشیدم ببینم چه خبره!!!
با کله رفته بودم تو یه قفس که یهو دیدم یه نی نی قناری کوشولو با چند تا دونه مو سفید رو سرش افتاده زمین...قد بند انگشت...
بدو بدو رفتم به داداشم زنگیدم!
گفت ببین اگه زنده س بزارش تو لونه!
منم گفتم چه جوری!!!؟
با اینکه از بچگی با جک و جونور و پرنده و جوجه بزرگ شدم!!!ولی می ترسم دست بزنم!نه که بترسم آآآ...چندشم میشه! استخوناش یه طوریه!!
ولی چاره ای نبود اگه ورش نمی داشتم میمرد...
دل به دریا زدم!
بهش دست زدم...
تکون خورد...
زنده بود!
دستمو بردم که بردارمش بیشتر تکون خورد...مامان باباش وحشی شدن!هی می پریدن اینور اونور!
چشامو بستمو ...
گذاشتمش تو لونه! پیش داداشش شایدم خواهرش!
عملیات با موفقیت انجام شد!
ولی دستم....یه طوریه! همش حس میکنم استخونیه!!! هر چند که طفلک استخون نداشت!
دستم...یه طوریه!!!
این ترم یکی از بهترین کلاس هایی که داشتم همین کلاس تاریخ بود...سعی میکردم از کلاس و مهمتر از استاد!!!انهایت استفاده رو بکنم! وااااااای استادمون خیلی باحال بود از اون تیپ لاتی های خیلی خیلی باسواد و ترک دوست!!!
بعد امتحان جزوه رو دادم دست استاد که جواب سوالو نشونم بده...همه کلاس دور استاد جمع شدن که یهو...استاد نیشش تا بنا گوش باز شد با صدای بلند!!!
استاد موقع تدریس که توضیح می داد ابو لهب کی بوده و چیکارا کرده گفته بود ابولهب احول بود یعنی دو بین بود!!!منم به ترکی تو جزوه نوشته بودم "چری !"..
یه لحظه تصور کنید چقدر ضایع شدم!!!
و استاد: به خاطر اینکه زبان ترکی رو پاس می دارم یک نمره قرار شد بهم بده!!!
به بهونه تحقیق همش کانکت میشم!وبگردی میکنم!
مامانم گیر نمیده!! البته یه کوچولو بد نیگه میکنه! و چون داداشام خونه هستن مامان فکر میکنه نمی تونم کار بد کنم!!!!
یکی از آرزوهام اینه که بدون اینکه کسی بهم گیر بده بشینم پشت سیستم از این وب به اون وب!
چت کنم! هر چند اگه چت کردن دمده شده باشه!!!
عقده دارم دست خودم نیست که!!!
مرد دیگه!آدم میمیره! تصادف میکنه...سکته میکنه...خودش خودشو میکشه!بعضا یه نفر یا چند نفر باهم میکشنش!شتره دیگه!دور از جون شما نداره...هر کسی یه جوری میمیره ...چقد سخته نبودن کسی که تا چند ساعت قبل بود و الان فقط جای خالیشه که پیشت هست
بعضی وقتها فکر میکنم از شنیدن خبر مرگم!چه حسی به بقیه دست میده؟چند نفر از نبودنم دیوونه میشن؟حتی برا چند لحظه!کی از ته دل ناراحت میشه؟کی جیگرش آتیش میگیره؟کی عذاب وجدان میگیره؟
احساس از دست رفتگی...احساس تموم شدن...احساس نبودن...چه حسای بدی
...مرگ آخر زندگی نیست،جزیی از زندگی است"
وقتی استاد این جمله رو گفت یه لحظه حس کردم از مردن نمی ترسم،یعنی واقعا مرگ ادامه زندگی به یه شکل دیگه است؟؟؟
یعنی نمی شد نمیریم و جاودانه باشیم ؟؟؟؟؟؟؟نه که نمیشد!گند همه چی در میومد...
هستن کسایی که از زندگی سیر شدن و همش آرزوی مرگ میکنن ولی زندگی هر کس برا خودش شیرینه!مطمئنا ته دلش دوس نداره بمیره
میترسم...از نبودن ...از جای خالی...از کاش هایی که سراغم میاد...
زندگی یعنی خط فاصله بین دو عدد،مثل سال متولد شدن_سال متوفی شدن! و این یعنی "زندگی چقدر کوتاه
یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه:
سگ قافله باش اما کوچیک خونه نباش!
اینکه ته تغاری باشی و تک دختر باشی یعنی آزادی پرررررررررررررررررررررررررررر!!!
دلم میخواد یه روز صبح زود بدون اینکه به کسی بگم کوله پشتی مو بردارم برم کوه...تنها...خودم باشم و خودم...
ولی این آرزومو مثل خیلی از آرزوهای دیگم به گور میبرم!!!
مثل...
این روز ها تمام تلاشم بر این ست که در زمان حال زندگی کنم ، البته که بیشتر نمی شود ...
چرا نمیگذره این روزا....
چرا تموم نمیشه؟؟؟؟؟؟!!!!
خسته شدم از همه چی...
و پاییز ثانیه ثانیه در گذر است...
یادت نرود...اینجا کسی که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییزبرایت آرزوهای خوب دارد.
هرچند من و تمام اعضاء فامیل خاطره خوبی از شب یلدا نداریم ولی...
یلدا مبارک!
کوه با نخستین سنگ آغاز می شود
انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد.
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
...
دستان ات، آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی، از یاد برده شود
پیشانی ات ، آینه ای بلند است
تابناک و بلند
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند...
(احمد شاملو، آیدا در آیینه/مجموعا آثار/دفتر یکم:شعرهاـصفحه ۴۹۶)
یه جایی خوندم...
"زمان برای کسانی که منتظرند خیلی آهسته، برای کسانی که میترسند خیلی سریع، برای کسانی که غصه دارند خیلی طولانی و برای کسانی که شادند خیلی کوتاه است، ولی زمان برای کسانی که عاشقند جاودانه است"
اینروزا زمان برای من خیلی آهسته و خیلی طولانی میگذره!